تبليغاتX
طهورا

طهورا
مادرانه ها 
 

 

                                   

 

طهورای معصومم

سلام!

 

قبلا نوشت:

این ها آرزوهای من بود، وقتی هنوز نیامده بودی.

وقتی هنوز جوانه ی کوچکی بودی در بطنم...

و وقتی خواننده های وبلاگ من ،فقط سه نفر بودند!

یک سال گذشته از آن روزها

ومن هنوز به آرزوهایم دل بسته ام...

 

آرزوهایم را به دست تو می سپارم ای مهربانترین...

 

طهورای من

امشب شب آرزوهاست

برایت آرزو خواهم کرد...

آرزوهای خوب...

آرزوهای خوب مادرانه

 

آرزو خواهم کرد دانه های باران را دوست داشته باشی،کویر را هم!

آرزو خواهم کرد دیدن گلبرگ ساده ی شمعدانی های قرمز در سایه ی آرام دیوار تورا همانقدر سرشار شگفتی کند که شیهه ی اسب های سرکش افسار گسیخته(!) در تند باد.

 

آرزو خواهم کرد گل بازی در باغچه و دست زدن به کرم های چاق را بیشتر از دیدن کارتون دوست بداری...

آرزو دارم اسم عروسکت عسل بانو باشد!نمی دانم چرا...شاید به خاطر نادر ابراهیمی...

 

برایت آرزو خواهم کرد...

آرزو های خوب مادرانه

آرزو خواهم کرد خوبی ها را دوست داشته باشی:

ابرهارا

کاغذ های کاهی ارزان قیمت را

سنجاقک ها را

صدای ربنا را

حافظ را

قدم زدن زیر برف را

شربت زعفران و گلاب و آبلیمو را

درخت انجیر را

جر زدن در بازی را!

سهراب را

بوی ریحان را

شاملو را

صدای رعد و برق را

 

آرزو خواهم کرد

آرزو خواهم کرد قانون احترام را خوب بیاموزی،چرا که ذرات پیرامونت بر مبنای این قانون با تو درگیر می شوند    احترام به دوستانت،کفش هایت،معلمت،نقاشی هایت،موهایت،کتاب هایت...

 

آرزو خواهم کرد

آرزوهای مادرانه...

ارزو خواهم کرد زیبا باشی،مثل دانه های شبنم...مثل باران...مثل مریم...

آرزو خواهم کرد باهوش و زیرک باشی،سرزنده و شیطان و آتش پاره هم!

آرزو خواهم کرد اما...

بعضی چیزها را هیچ وقت نشناسی...

تنفر را

دروغ را

غرور را

قضاوت را

و...

خدای مهربان من و طهورا

آرزوهای مادری در حق کودکش را مستجاب کن

 

بعداً نوشت:

پنج شنبه شب این هفته شب آرزوهاست.

شب دعا نه!

 شبی که خود خدا گفته:شب  آرزو...

حتی تصورش دیوانه کننده است!

برای بچه ها، تمام بچه ها آرزوهای شیرین دارم... .

 

سوال نوشت:

فهیمه!

وقتی این عکسایی که تو از طهورا گرفتی تموم شد،من چیکار کنم؟!

[ سه شنبه دوم خرداد 1391 ] [ 9:49 ] [ مادر ] [ ]
 

                                   

               

ببرد از من قرار و طاقت و هوش

بتِ سنگین دلِ سیمین بنا گوش

نگاری ،چابکی،شنگی ،کله دار

ظریفی،مه وشی،تُرکی،قبا پوش...

 

سلام بابا.  خوبی؟خسته نباشی.

...

برو نون ها رو توی سفره بگذار(!)

...

درو باز کن هوا گرمه، پخیدم!

...

برام شارژ ،ایرانسل  نَ خریدی؟!

...

برای شام کوکو سبزی پَِزیدم!

...

لباست توی بالکن، روی بنده

و...

 

پی نوشت:

۱-دخترک شعر دوست داشت.حتی قبل از تولد .دست که روی شکم می گذاشتم و شعر می خواندم، تکان هایش کم می شد!

۲-این روزها ختم حافظ گرفته ایم! حافظ می خوانیم و می خوانیم وکار به جایی می رسد که باید تمام مکالمات روزمره بین من و مهربان همسر ، در وزن همان غزلی که قرائت کرده ایم صورت بگیرد.وگرنه هرچه دیده ایم از همین جفت چشم های خویش دیده ایم و جیغ طهورا!

۳-والبته انتظار نداشته باشید وقتی دوساعت پشت سر هم ،بی وقفه و حتی یک نفس حافظ خوانده ایم، خسته نشویم و با آخرین جیغ طهورا زیر لب و از بین دندان های به هم فشرده نگوییم: ای  به گور حافظ... نه!چیز...ببخشید...یعنی ای به تربت پاکت صلوات ای حافظ جان!

۴- عکاس عکس این پست هم بنا به قاعده ی چند پست قبل ،فهیمه بانو هستند.

 

بعدا اضافه شد:

آدمیزاد چه حالی می کند از سیستم دانشگاه به وبلاگش سر بزند،

درحالی که سراسر اضطراب و نگرانی ، منتظر استاد راهنمای سبیل قشنگش است!

دوستان شفیق و عزیزتر از جان!

بابت خصوصی ها ممنونم.

نگران نباشید.

هستیم.

فقط کمی گرفتار!

 

 

[ پنجشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1391 ] [ 10:10 ] [ مادر ] [ ]
 

 

 

پنج شنبه شب هفته ی گذشته دوباره دلم خانه ی رویاهایم را خواست.

(توضیح:خانه ی رویاهای من جای چندان عجیب، متفاوت و حتی بزرگی نیست!)

دلم خانه ای خواست با یک ایوان نقلی و نرده های چوبی که رنگ آبی آسمانی داشته باشند  با نمدهای قدیمی بافت گیلان(ونه چین !)

که مهمان هایم را آنجا بنشانم دور از هیاهو و سروصدا و گرما، وبرایشان توی آشپزخانه ی کوچک باصفایم که پنجره ای رو به حیاط خلوت دارد، ماهی کولی بپزم با مرغ شکم پر ترش!

وهمچنان که رب انار و آلوچه را مزمزه می کنم، زیتون پرورده درست کنم وبوی سیر و نعناع تا ته حیاط دلباز و پردرختم برود که بچه های مهمانانم آنجا بازی می کنند. 

پنج شنبه شب هفته ی گذشته دوباره دلم خانه ی رویاهایم را خواست.

که روسری نیلی بپوشم با پیراهن بلند فیروزه ای،و سفره ام را توی پذیرایی پهن کنم با ظرف هایِ چینیِ آبیِ گل سرخِ لب طلایی .وظرف های سفالی که ترشی هفت بیجار دارند و سبزی خوردن بومی جنگل های گیلان(مثلا  کوت کوتی) وماست موسیر و سیر ترشی و باقلای خام!

پنج شنبه شب هفته ی گذشته دوباره دلم خانه ی رویاهایم را خواست.

خانه ای با مخده های زرشکی و سورمه ای و اتاق های دنج و انباری زیر شیروانی و فانوس های روشن چهار گوشه ی حیاط... .

پنج شنبه شب هفته ی گذشته دوباره دلم خانه ی رویاهایم را خواست.

با حیاط بزرگ کف آجر و باغچه و حوض و تاب و ...

 

خانه ی ما اما بیشتر اینها را ندارد و چندتایشان رادارد!

روشنی خانه ی من به نگاه زلال همسری است که پشتم به مهربانی و صفایش گرم است ،و دخترکی که خنده هایش جانم را تازه می کند... .

 

توضیح نوشت ۱: پنج شنبه شب گذشته ما مهمان بودیم.

ما یعنی:

من و همسرم و طهورا،فهیمه مامان پرهام و همسرشان و پرهام نازنینم.وقطره

کجا؟خانه ی مامان زینب!

توضیح نوشت ۲: مامان پرهام و خانواده یک سفر کوتاه داشتند به مشهد.افتخار دیدنشان در خانه ی پر از مهر و صفای مامان زینب میسر شد.

تشکر نوشت ۱: الحق که مامان زینب حسابی زحمت کشید و زیادی شرمنده کرد و قرمه سبزی مبسوطی پخت و شیرین پلوی معرکه ای ساخت و سوپ قشنگی پرداخت و سالاد و ژله و چه وچه وچه!

تشکر نوشت ۲:دراین قسمت تشکر ویژه می کنیم از بابای مهربان زینب که الحق خیلی اذیت شدند.

وهمچنین دیپلم افتخار (بعد از سیمرغ بلورین بابای زینبی) تقدیم به مامان پرهام و سوغاتی هایشان و کادوهایشان.وهمچنین قطره ی عزیز دوست داشتنی ام.

بی رودربایستی نوشت:مامان زینب خونتون خییییییلی گرم بود.مُردَم به خدا.قطره هم که پخت.فهیمه هم که دیگه علایم حیاتی نداشت.

درد دل نوشت: فهیمه بانووبابای بزرگوار پرهام !خانه ی ما کوچک است.بی معرفت نبودیم که دعوتتان نکردیم... .

پز نوشت: روزهای خوبیست این روزها.دوستان جدیدی پیدا کرده ایم.دوستانی بهتر از آب روان... .

حواله نوشت:ما نه عکاسیمون خوبه نه دوربینمون.

مامان زینب و مامان پرهام یک عالمه عکس می گذارند لابد.تشریف ببرید همانجا محظوظ شوید!

اعتراف نوشت:همه ی عکس های خفن پست قبل و قبلی و لابد بعدی شاهکار مامان پرهام است.

آقا عکاسه ها!

خفن!

چشم بد دور .هم از خودش هم از دوربینش(البته این دومی بیشتر! )

سربه زیر نوشت:چهارتا عکسی هم که گذاشتیم از همین گوشی  زاقارت خودمان است.

مامان زینب آزاری نوشت: می خواستی از این پست تقلب کنی؟خداییش می تونی؟ نه! جان ما می تونی؟!

 

برای دیدن ادامه ی عکس ها بفرمایید ادامه ی مطلب بدون رمز.


ادامه مطلب
[ دوشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1391 ] [ 20:32 ] [ مادر ] [ ]
 

 

                   

 

                   

                   

 

دخترک سلام.

 

گاهی دوحرف ساده ی کوچک

می شود تمام دنیای آدم.

گاهی حتی هزار بار تکرار هم خسته ام نمی کند. می شود قند مکرر!

گاهی دلم می خواهد تا خود صبح بنشینم و تو تا خود صبح به من بگویی:  بابا!

 

پی نوشت:

دخترک شش ماهه ام  از دیروز یاد گرفته بگوید بابا.

تکرار دو حرف ساده ی کوچک ( ب + ا)  از دیروز شده  زیبا ترین شعر زندگی ام!

 

دعا نوشت:

خدای مهربان من!

زبان پاره ی تنم  را همیشه به خیر بگردان. به آن چه تو می پسندی و دوست داری...

 

توضیح نوشت:

عکس های این پست و پست قبلی و چه بسا پست بعدی(!) عمراً اگر کار من و اصلا هفت پشت من باشد! اگر اجازه صادر شود عرضه می داریم که کار کیست.

[ دوشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1391 ] [ 11:37 ] [ مادر ] [ ]
 

 

قبلا نوشت:

امروز فروغ عزیزم چیزی نوشت که مرا یاد یک پست قدیمی انداخت.

پستی قبل از تولد طهورا.

دلم خواست دوباره اینجا باشد.

ممنونم بانو.

 

طهورای من ،زنی دیگر...

 

                      

        سلام طهورای من.

دیروز رفیق ندیده ای برایم نوشت:

(مامان طهورا با دخترش مثل یه خانوم حرف میزنه.یه خانوم به تمام معنا.از جنس اون خانومایی که پروفسور حسابی ازشون یاد میکنه)

ومن خوشحال شدم...

من پروفسور حسابی را دوست دارم...زن بودن را هم...

خوشحالم که زنی طهورای من

که معجزه ی زن بودن را خواهی فهمید

که لذت مادر بودن را... .

من زنم طهورا...

همانی که فرستاده ی پروردگارم میگوید: همانا من از دنیای شما،زن را دوست دارم و عطر را و نماز را...

من زنم.مثل خیلی از زن ها...

هر روز صبح دوست دارم  کمی زودتر بیدار شوم تا موهایم را شانه کنم، تا  هما نطور که به بخار کتری نگاه می کنم ، زیر لب حافظ بخوانم یا فروغ ( چه فرقی می کند...)

من زنم.مثل خیلی از زن ها...

می توانم همان طور که به گزارش فوتبال گوش می کنم، برگه های پایان نامه ام را روی اوپن آشپزخانه پهن کنم و هم زمان ماکارونی دم کنم  و به گلدان هاآب بدهم و برنامه ی دانشگاه فردا  را در ذهنم مرور کنم و درنهایت مفسرفوتبال بهتری از همسرم باشم که چهارچشمی بازی را نگاه می کند !

من زنم.مثل خیلی از زن ها...

می دانم چطور می شود با یک مرغ کوچک و مردنی یا چند تا سیب زمینی و تخم مرغ یا حتی سبزی  و ماست و هلو(!) برای مهمان سرزده ی نیمه شب سفره ی رنگارنگی ترتیب داد که هرگز فراموش نکند!

من زنم.مثل خیلی از زن ها...

بلدم چطور می شود با یک استکان چای  (که حتما باید تویش هل یا دارچین یا حتی گلاب باشد) تمام خستگی ها و غصه های کسی را گرفت...به همین سادگی!


من زنم.مثل خیلی از زن ها...

قرمه سبزی درست می کنم، کتاب می خرم، هندوانه های شیرین را از بقیه تشخیص می دهم،برای آزمون دکتری آماده می شوم، بلدم دیوارها را مل و بتونه کنم و بعد رنگ آبی آسمانی بزنم، جدول حل می کنم، سبزی می خرم و پاک می کنم و بعد فریز می کنم، شنا می کنم، وقتی میوه فروش دارد سرم را کلاه می گذارد به خاطر هزار تومن با او چانه می زنم، مقاله می نویسم، لباس ها را اتو می کنم و...

خوشحالم که زنی طهورا...

زنی مثل من...مثل زنان سرزمینم...مثل همه ی زن ها

 

 

 

 

 

[ شنبه بیست و سوم اردیبهشت 1391 ] [ 16:51 ] [ مادر ] [ ]
 

 

                                    

 

                                    

 

 

دخترکم سلام.

 

این روزها

انگار دوباره دارم قد می کشم

به خاطر تو...!

تو داری مرا بزرگ می کنی طهورا

یادم می دهی ( چیزهایی)  باشم که قبلا نبودم:

صبور

خویشتن دار

باحوصله

فداکار

مهربان

و

مادر!

 

مدیون توام دختر...

 

پی نوشت:

مادر که باشی حواست حتی به مورچه های کنار گلدان هم هست.مبادا لهشان کنی ومادری منتظر باشد... .

نخند طهورا!

مادرکه باشی می فهمی چه می گویم.... .

 

[ شنبه بیست و سوم اردیبهشت 1391 ] [ 9:33 ] [ مادر ] [ ]
 

 

                                  

 

                             

 

                      

 

طهورا سلام!

این روزها بدون اینکه دستم پشت شانه ات باشد می نشینی...

دیوانه نیستم

اما کج که می شوی و نمی افتی

قهقهه می زنم!

    ولله الحمد... .

 

پی نوشت:

شش ماه گذشت؟ باورم نمی شود...

[ چهارشنبه بیستم اردیبهشت 1391 ] [ 15:30 ] [ مادر ] [ ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

1-برای دخترکم طهورا
معجزه ی شگفت خداوند در برابر دیدگانم.
باشد برای سال ها بعد
که شاید خاطرها،خاطره ها را از یاد برده باشند
که شاید دیگر قصه گویی نمانده باشد...

2- 17 آبان 1390 طهورایم آمد.
در یک روز بارانی و برفی.
روزی که مثل هیچ روزی نبود...

3-الحمدلله رب العالمین علی کل حال... .

4-وإِن یَکادُ الّذینَ کَفَروا لَیُزلِقونَکَ بِأَبصرِهِم لَمّا سَمِعُوا الذِّکرَ و یَقولونَ إِنَّهُ لَمَجنونٌ * و مَا هُوَ إِلاّ ذِکرٌ لِلعَلَمین

لینک دوستان
امکانات وب

امارگیر حرفه ای سایت

جاوا اسكریپت

فروش بک لینک طراحی سایت