طهورا
مادرانه ها
[ پنجشنبه ششم شهریور 1393 ] [ 5:29 بعد از ظهر ] [ مادر ] [ ]
 

کلیک کنید.


موضوعات مرتبط: گاهی فقط خودم
[ پنجشنبه سی ام مرداد 1393 ] [ 9:27 بعد از ظهر ] [ مادر ] [ ]
         

 

         

 

 

نمی دانم چند قدم با من فاصله دارد. یک جایی همین دور و بر است. یک جایی همین جاهاست، زیر این سقف آینه کاری خنک  و من گُمَش کرده ام.

دخترک دوسال و ده ماهه ام یک جایی توی حرم گم شده و من مثل دیوانه ها می دوم، به همه تنه می زنم، پاها را لگد می کنم، چادرم هی می رود زیر پایم ، دوتا دست هایم را گذاشته ام روی سرم و فقط ناله می کنم: یا امام رضا.

همین جاهاست. همین دور و بر. قلبم یک جایی همین نزدیکی ها، دارد کف دست دخترک لرزان و اشک آلودی می زند که به خیال خودش دنبال مهر و قرآن رفته است.

وحالا،یک دستش توی دست خانم خادم، یک دستش قرآن را به سینه فشرده و مهرش را آنقدر سفت چسبیده که رد شش ضلعی اش کف دستش مانده . 

مادر را که از دور می بیند ، اشک هایش  تندتر می ریزد و مادرش...دوباره نفس می کشد.

 

 

پی نوشت:

این ها را نوشتم که از این به بعد یاد خودم بماند، هر وقت ادعا می کنم  طهورا هرجا می خواهد برود و هرکار می خواهد بکند، چرت گفته ام.

مادربودن، چیز مزخرفی است.

 

عکس نوشت :

بعد از پیدا شدن. خیلــــــــــــــــــــــــــی بعد از پیدا شدن.


موضوعات مرتبط: گاهی فقط خودم
برچسب‌ها: دنیای دوتایی, یادم باشد, دوسالگی تا سه سالگی
[ شنبه بیست و پنجم مرداد 1393 ] [ 5:46 بعد از ظهر ] [ مادر ] [ ]
 

             

 

 

آن وقت ها فکر می کردم همه ی روزها مثل هم اند.

فکر می کردم همه ی روزها یک خورشید دارند که از صبح می آید توی آسمان ( خوب ! من آن وقت ها خیلی بچه بودم و بچه ها معمولا نمی دانند  این زمین است که دور خورشید می چرخد، نه اینکه خورشید خودش بیاید وسط آسمان ! )

فکر می کردم خورشید که می آید بالا، صبحانه که می خوریم، بابا که می رود بیرون، مامان که قرمه سبزی اش را بار می گذارد، من که عروسک هایم را ردیف می کنم و خاله بازی می کنم ، ناهار که می خوریم، با شیطنت هایم خون که به جگر مادر می کنم، غروب که می شود، ماه که می آید وسط آسمان،بوی دوغ نعناع زده که بلند می شود، این ها همه یعنی یک روز. مثل دیروز. مثل فردا.

من آن وقت ها که بچه بودم اینطور فکر می کردم و بچه ها فکرهایشان در عین معصومیت ، می تواند گاهی احمقانه باشد!

بعد همان موقع ها( همان موقع ها که موهای بافته داشتم با پیرهن چین چینی قرمز) خیال می کردم خودم که بزرگ شوم و عروس شوم و مادر شوم، باز هم روزها  ، همین است. فقط جای من با مادر عوض می شود.

آن وقت من قرمه سبزی بار می گذارم و دخترم عروسک بازی می کند و ...ماه و خورشید هم که همانند. همیشه!

 

حالا خیلی وقت است که دیگر بچه نیستم و خیلی وقت است که می دانم  بعضی چیزها می تواند بعضی روزها را متفاوت کند. 

مثل روزهایی که پشت چراغ قرمز گیر کرده ایم و مثل همه ی آدم های توی ماشین ها کلافه و خسته و غر غروییم، اما دخترک ( که دماغش را چسبانده به شیشه ی عقب ماشین ) با صدای زنگ داری می گوید:مامانی. چقدر اون گُل زردا خوشگلن!

 مثل وقت هایی که می روم دکتر و آقای دکتر( برخلاف خیلی دیگر از همکارانشان! )  سرش را بلند می کند و با مهربانی جواب سلامم را می دهد و شیرین و مهربان می گوید : خدا بد نده.

مثل روزهایی که می رویم پارک و دخترکم را می بینم که آن دورها کنار نیمکتی، دارد کیکش را با یک دختر فسقلی خوشگل ناشناس ، نصف می کند.

مثل وقت هایی که دلم گرفته و نشسته ام پشت گاز آشپزخانه و دخترک می آید پیشم، یک دستش را می گذارد روی دستم و سرش را بلند می کند رو به سقف : ای خودای مهربون، یه خونه ی خوشگل به ما بده.

مثل وقت هایی که مادرشوهرم برایم شیرینی می فرستد،  مثل روزهایی که زیرنویس شبکه ی تماشا سریال روزگار قریب را وعده می دهد، مثل وقت هایی که راننده ی اتوبوس صبر می کند تا پیرزن عصا به دست از آن طرف خیابان برسد سر ایستگاه، مثل روزهایی که ماکارونی داریم ، مثل وقت هایی که ... .

روزها مثل هم نیستند. هیچ کدامشان. دختر !

 

 


موضوعات مرتبط: دخترکم، طهورا، حس خوب مادری
برچسب‌ها: دنیای دوتایی, یادم باشد, دوسالگی تا سه سالگی
[ چهارشنبه بیست و دوم مرداد 1393 ] [ 5:34 بعد از ظهر ] [ مادر ] [ ]
کاش آن روز، آن زن ، این همه تنها نبود.

کاش  آن روز که توی شرجی طاقت فرسای گیلان ،رفته بود و نشسته بود توی آن انباری متروک و از درد به خودش می پیچید و لب پایینش را گاز می گرفت ، یک نفر بود که برود شانه هایش را بمالد، بادش بزند، سربه سرش بگذارد ،شربت خاکشیر بدهد دستش  و بگوید : هی! داری مادر می شوی لاکو!

کاش آن دخترک بیست و یک ساله ی چشم قهوه ای که خوب شعر می خواند و خط خوبی داشت و خوب خیاطی می کرد و هر روز توی انبار پرتقال وِِِریس می بافت و حالا داشت درد می کشید، این همه غصّه دار نبود.

کاش آن وقتی که شرمناک و سر به زیر توی دوج قرمز  پدر شوهر نشسته بود و تنهای تنها می رفت بیمارستان، کاش آن وقتی که توی دلش نگران همسر مسافرش بود ،کاش آن وقتی که لباس قهوه ای و بدترکیب بیمارستان را کرده بودند تنش، کاش حتی آن وقتی که دخترک لپ گلی و سرخ وسفیدش را دیده بود، دلش این همه پر غصّه نبود... .

کاش ،من، آن وقت که چشمش افتاد به لپ های گلی و صورت سرخ وسفیدم و گریه کرد، زبان باز می کردم.

کاش برایش می خندیدم و باصدای بیست و نه سالگی ام صدایش می کردم : ماما .

کاش همان وقت که گریه می کرد و دلش پر از غصّه بود، شعرهای بیست ونه سالگی ام را نشانش می دادم، کتاب هایم را ،  ستون روزنامه را ، قاب عکس روی دیوار را ،بافتنی هایم را و می گفتم: ماما ، دلت به من خوش باشد.

شاید اینطوری کمی از غصّه های ماما کم می شد.

ماما! هیچ کس توی زندگی من این همه بزرگ و  بی نظیر ، یک جا نبوده است... .

 

 

پی نوشت:

 

  دلم برای آن دخترک بیست و یک ساله ی چشم قهوه ای تنها و سربه زیر می سوزد، هر سال،

یازده مرداد.

 

بیست و هشت سالگی را اینجا نوشتم.


موضوعات مرتبط: گاهی فقط خودم
برچسب‌ها: یادم باشد, مناسبت ها, گاهی فقط خودم
[ شنبه یازدهم مرداد 1393 ] [ 1:34 قبل از ظهر ] [ مادر ] [ ]
 

                  

 

مامانی. اینجای عروسکم رو برام دوباره وصل می کنی؟

- نه دخترم .نمی شه دیگه. خراب شده.

چرا آخه مامانی؟ تو که همه چی بلدی.

 

ایستاده ام وسط یک روز کِشدار و گرم از تیرماهی که هیچ دوستش ندارم.ایستاده ام یک جایی وسط کلافگی و خستگی و تشنگی ، و دخترک دوسال و نُه ماهه ام فکر می کند مادرش همه چیز بلد است. فکر می کند مادرش باید از همه ی آن آدم هایی که تا حالا دیده چیزهای بیشتری بلد باشد چون لباس عروسک می دوزد یا بستنی می سازد یا توی خانه که راه می رود بلند بلند شعر می خواند یا مربّای پوست هندوانه می پزد یا  با او پُل بازی می کند یا هر کار مُضحک دیگری. دخترک همه ی این ها را،  وقتی همه ی این کارها را کرده ام به من گفته و من هر بار فقط خندیده ام.

عروسکش هنوز دستش است و دارد با گردن کج نگاهم می کند.

من امّا توی آینه ی روبرو نگاه می کنم.

توی آینه ، زنی است که موهای بلند دارد با پیراهن بنفش. زن توی آینه مدّت هاست دامن تازه ای  برای خودش بُرِش زده و هنوز فرصت نکرده پایینش را چرخ کند. زن توی آینه روزهاست هی دولّا می شود و رشته های بلند موهایش را از روی فرش جمع می کند،بدون آنکه فرصت کند ماسک موی روغن زیتون قدیمی اش را از توی گنجه در بیاورد. زن توی آینه گاهی توی آینه نگاه نمی کند. زن توی آینه دو روز است خودکار صورتی اش لای صفحه ی 85 کتاب جا مانده است. زن توی آینه حالا گاهی نوشته هایش را پشت پاکت بیسکویت می نویسد چون دخترش جزوه اش را به یغما می برد.

زن توی آینه ، خسته است.

زنِ توی آینه چرا دارد زنِ توی آینه را تار می بیند؟!

زن توی آینه می رود جلوتر...دست می کشد روی چشم های زن توی آینه... . دلش می خواهد آرام بزند روی شانه ی زنی که توی آینه است و دخترکش فکر می کند مادرش باید همه چیز بلد باشد... .

 

پی نوشت :

من ، هنوز هم که هنوز است ، فکر می کنم مادرم همه کار بلد است.

 

 

اضافه شد :

 چهل تیکه به روز است .

 


موضوعات مرتبط: گاهی فقط خودم
[ چهارشنبه بیست و پنجم تیر 1393 ] [ 1:37 قبل از ظهر ] [ مادر ] [ ]
چهل تیکه به روز است.

پست پایین ، قدیمی  نیست!


برچسب‌ها: همین طوری الکی
[ یکشنبه پانزدهم تیر 1393 ] [ 4:3 بعد از ظهر ] [ مادر ] [ ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

جایی برای ما

1-برای دخترکم طهورا
معجزه ی شگفت خداوند در برابر دیدگانم.
باشد برای سال ها بعد
که شاید خاطرها،خاطره ها را از یاد برده باشند
که شاید دیگر قصه گویی نمانده باشد...

2- 17 آبان 1390 طهورایم آمد.
در یک روز بارانی و برفی.
روزی که مثل هیچ روزی نبود...

3-الحمدلله رب العالمین علی کل حال... .

4-وإِن یَکادُ الّذینَ کَفَروا لَیُزلِقونَکَ بِأَبصرِهِم لَمّا سَمِعُوا الذِّکرَ و یَقولونَ إِنَّهُ لَمَجنونٌ * و مَا هُوَ إِلاّ ذِکرٌ لِلعَلَمین

امکانات وب