طهورا
مادرانه ها
 

                  

 

مامانی. اینجای عروسکم رو برام دوباره وصل می کنی؟

- نه دخترم .نمی شه دیگه. خراب شده.

چرا آخه مامانی؟ تو که همه چی بلدی.

 

ایستاده ام وسط یک روز کِشدار و گرم از تیرماهی که هیچ دوستش ندارم.ایستاده ام یک جایی وسط کلافگی و خستگی و تشنگی ، و دخترک دوسال و نُه ماهه ام فکر می کند مادرش همه چیز بلد است. فکر می کند مادرش باید از همه ی آن آدم هایی که تا حالا دیده چیزهای بیشتری بلد باشد چون لباس عروسک می دوزد یا بستنی می سازد یا توی خانه که راه می رود بلند بلند شعر می خواند یا مربّای پوست هندوانه می پزد یا  با او پُل بازی می کند یا هر کار مُضحک دیگری. دخترک همه ی این ها را،  وقتی همه ی این کارها را کرده ام به من گفته و من هر بار فقط خندیده ام.

عروسکش هنوز دستش است و دارد با گردن کج نگاهم می کند.

من امّا توی آینه ی روبرو نگاه می کنم.

توی آینه ، زنی است که موهای بلند دارد با پیراهن بنفش. زن توی آینه مدّت هاست دامن تازه ای  برای خودش بُرِش زده و هنوز فرصت نکرده پایینش را چرخ کند. زن توی آینه روزهاست هی دولّا می شود و رشته های بلند موهایش را از روی فرش جمع می کند،بدون آنکه فرصت کند ماسک موی روغن زیتون قدیمی اش را از توی گنجه در بیاورد. زن توی آینه گاهی توی آینه نگاه نمی کند. زن توی آینه دو روز است خودکار صورتی اش لای صفحه ی 85 کتاب جا مانده است. زن توی آینه حالا گاهی نوشته هایش را پشت پاکت بیسکویت می نویسد چون دخترش جزوه اش را به یغما می برد.

زن توی آینه ، خسته است.

زنِ توی آینه چرا دارد زنِ توی آینه را تار می بیند؟!

زن توی آینه می رود جلوتر...دست می کشد روی چشم های زن توی آینه... . دلش می خواهد آرام بزند روی شانه ی زنی که توی آینه است و دخترکش فکر می کند مادرش باید همه چیز بلد باشد... .

 

پی نوشت :

من ، هنوز هم که هنوز است ، فکر می کنم مادرم همه کار بلد است.

 

 

اضافه شد :

 چهل تیکه به روز است .

 


موضوعات مرتبط: گاهی فقط خودم
[ چهارشنبه بیست و پنجم تیر 1393 ] [ 1:37 قبل از ظهر ] [ مادر ] [ ]
چهل تیکه به روز است.

پست پایین ، قدیمی  نیست!


برچسب‌ها: همین طوری الکی
[ یکشنبه پانزدهم تیر 1393 ] [ 4:3 بعد از ظهر ] [ مادر ] [ ]
 

همه چیز را رها کرده ام و رفته ام شله زردم را هم بزنم.

طهورا، دارد قرآن را تند تند و با صدا ورق می زند، جوری که می ترسم شیرازه و عطف کتاب، یک جا از هم بپاشد.

صدایم را بلند می کنم:

بابایی...بابایی... .

بابایی قرآن را از دست دخترش می گیرد و می گذارد توی بلندترین قفسه ی کتابخانه.

دخترک دوسال و هشت ماهه ام ،غرغری می کند و می رود به سمت اتاقش:

 

قورآن برای اینه که بُخونن ، نه اینکه بذارن اون بالا !

 

برای این رمضان که نه، برای تمام عمرم همین جمله اش کافیست... .

 

پی نوشت:

ولله الحمد... .


موضوعات مرتبط: دخترکم، طهورا، حس خوب مادری
برچسب‌ها: دنیای سه تایی, دوسالگی تا سه سالگی, دنیا از چشم تو, توی سرت چه می گذرد دختر
[ جمعه سیزدهم تیر 1393 ] [ 2:59 بعد از ظهر ] [ مادر ] [ ]
 

چهل تیکه   را ببینید.

[ چهارشنبه یازدهم تیر 1393 ] [ 2:43 بعد از ظهر ] [ مادر ] [ ]
 

امروز

برای

مریم

دعا کنید.

 

 

پی نوشت:

 

با دعای شما، با ذکر صلوات های گره گشایی که همراه مهربانی تان می کنید، حتماً عمل امروز مریم ...چیزی کم از معجزه نخواهد داشت.

معجزه ی دست های مهربان خدا، که می کشد روی سر مریم...روی قلب مادرش.

 

کامنت دونی ، تاییدی نیست.

 

[ دوشنبه نهم تیر 1393 ] [ 2:33 قبل از ظهر ] [ مادر ] [ ]
 

    

 

یک 

 

من:

طهورا بیا روبروی هم دراز بکشیم،توی چشمای هم نگاه کنیم و سعی کنیم نخندیم یا حرف نزنیم.

 

طهورا با (ذوق ):

باشه.

 

چند ثانیه بعد 

طهورا با شگفتی :

آی مامانی...توی چیشمات طهوراست !

 

لحظاتی بعد...

قلپ قلپ اشک...

مامانی.حالا چطوری از تو چیشمات بیاد بیرون؟!

 

 

دو

 

من ( بعد از ذوق مرگ شدن به دلیل اینکه طهورا اسباب بازی هایش را بدون توصیه ی من جمع کرده است ):

طهورا ! خورشید خانومو می بینی توی آسمون ؟ خورشید خانوم بعضی وقتا می آد پایین...پشت شیشه ی بعضی خونه ها...می خواد ببینه توی اون خونه دخترکوچولوی خوب و مهربون و خوش اخلاقی هست یا نه.

طهورا :

می خواد چیکار کونه مگه؟

من :

خوب... می خواد یه تیکه از نورش رو بپاشه توی چشمای اون دختر کوچولو. که دختر کوچولو بشه خواهرش... بشه خواهر خورشید. که دیگه خورشید خانوم تو آسمون این قدر تنها نباشه.

طهورا ( ناگهان با قلپ قلپ اشک های لغزان روی صورتش ) :

نه ه ه ه ه. من نیمی خوام خواهر خورشید باشم. من که نیمی تونم برم بالا تو آسمون. برم رو کوه ها. لباسم گیر می کنه به نوک کوه ها پاره می شه... .

( صدای گریه و جیغ ، اوج می گیرد.)

 

 

عکس نوشت:

فروردین امسال. آب بازی در جوی وسط خانه.


موضوعات مرتبط: دخترکم، طهورا، حس خوب مادری
برچسب‌ها: آتش پاره, گاهی این طوری هاست, دوسالگی تا سه سالگی, دنیای دوتایی
[ چهارشنبه بیست و هشتم خرداد 1393 ] [ 3:26 بعد از ظهر ] [ مادر ] [ ]
 

 

پیش نوشت:

خانه ی ما سوسک دارد.

به محض رویت سوسک، طهورا و پدرش جیــــــــــــــــــــــــغ می زنند: مامان سوســـــــــــــــــک! در این جا بنده وارد صحنه می شوم و با دستمال کاغذی و گاهی هم دست خالی ، سوسک مورد نظر را می گیرم می کُشم و روانه ی سطل آشغال می کنم

 

متن نوشت:

امروز.

طهورا: مامان تو از سوسک نمی ترسی که با دست می گیریش؟

من: نه مامانی.

طهورا رو به پدرش: من به مامانی ایفتیخار می کنم.

 

پی نوشت:

آدمیزاد این جور وقت ها خوش خوشانش می شود!


موضوعات مرتبط: دخترکم، طهورا، حس خوب مادری
برچسب‌ها: دنیای سه تایی, دوسالگی تا سه سالگی, مناسبت ها, لغت نامه
[ شنبه هفدهم خرداد 1393 ] [ 11:29 بعد از ظهر ] [ مادر ] [ ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

جایی برای ما

1-برای دخترکم طهورا
معجزه ی شگفت خداوند در برابر دیدگانم.
باشد برای سال ها بعد
که شاید خاطرها،خاطره ها را از یاد برده باشند
که شاید دیگر قصه گویی نمانده باشد...

2- 17 آبان 1390 طهورایم آمد.
در یک روز بارانی و برفی.
روزی که مثل هیچ روزی نبود...

3-الحمدلله رب العالمین علی کل حال... .

4-وإِن یَکادُ الّذینَ کَفَروا لَیُزلِقونَکَ بِأَبصرِهِم لَمّا سَمِعُوا الذِّکرَ و یَقولونَ إِنَّهُ لَمَجنونٌ * و مَا هُوَ إِلاّ ذِکرٌ لِلعَلَمین