طهورا
مادرانه ها
 

 

 

چرا به جای شخصی من نگاه کردی؟!

 

ادامه ی مطلب.


برچسب‌ها: دنیای دوتایی, یادم باشد, دوسالگی تا سه سالگی, توی سرت چه می گذرد دختر
ادامه مطلب
[ شنبه سوم آبان 1393 ] [ 8:56 بعد از ظهر ] [ مادر ] [ ]
 

آخیش ! زنده شدم !

 

توضیح نوشت:

 

تعبیر دخترک دوسال و یازده ماهه ، بعد از احساس جیش شدیـــــــــــــــــــــــــد توی خیابان و راحت شدن در یک توالت عمومی !

 

پی نوشت:

 

انگار دیروز دخترک، این را گفت فقط برای پسرخاله جانمان !

مخلصیم!

 

گزارش نوشت:

 

این روزهایم خوب است. خوب.

ولله الحمد.


موضوعات مرتبط: دخترکم، طهورا، حس خوب مادری
برچسب‌ها: آتش پاره, گاهی این طوری هاست, دوسالگی تا سه سالگی, دنیای دوتایی, لغت نامه
[ چهارشنبه بیست و سوم مهر 1393 ] [ 3:24 بعد از ظهر ] [ مادر ] [ ]
 

پام مُرد !

 

 

توضیح نوشت :

اولین تجربه ی طهورا در برابر خواب رفتگی پا !


موضوعات مرتبط: دخترکم، طهورا
برچسب‌ها: آتش پاره, گاهی این طوری هاست, دوسالگی تا سه سالگی, دنیای دوتایی
[ سه شنبه یازدهم شهریور 1393 ] [ 3:14 بعد از ظهر ] [ مادر ] [ ]
[ پنجشنبه ششم شهریور 1393 ] [ 5:29 بعد از ظهر ] [ مادر ] [ ]
 

کلیک کنید.


موضوعات مرتبط: گاهی فقط خودم
[ پنجشنبه سی ام مرداد 1393 ] [ 9:27 بعد از ظهر ] [ مادر ] [ ]
         

 

         

 

 

نمی دانم چند قدم با من فاصله دارد. یک جایی همین دور و بر است. یک جایی همین جاهاست، زیر این سقف آینه کاری خنک  و من گُمَش کرده ام.

دخترک دوسال و ده ماهه ام یک جایی توی حرم گم شده و من مثل دیوانه ها می دوم، به همه تنه می زنم، پاها را لگد می کنم، چادرم هی می رود زیر پایم ، دوتا دست هایم را گذاشته ام روی سرم و فقط ناله می کنم: یا امام رضا.

همین جاهاست. همین دور و بر. قلبم یک جایی همین نزدیکی ها، دارد کف دست دخترک لرزان و اشک آلودی می زند که به خیال خودش دنبال مهر و قرآن رفته است.

وحالا،یک دستش توی دست خانم خادم، یک دستش قرآن را به سینه فشرده و مهرش را آنقدر سفت چسبیده که رد شش ضلعی اش کف دستش مانده . 

مادر را که از دور می بیند ، اشک هایش  تندتر می ریزد و مادرش...دوباره نفس می کشد.

 

 

پی نوشت:

این ها را نوشتم که از این به بعد یاد خودم بماند، هر وقت ادعا می کنم  طهورا هرجا می خواهد برود و هرکار می خواهد بکند، چرت گفته ام.

مادربودن، چیز مزخرفی است.

 

عکس نوشت :

بعد از پیدا شدن. خیلــــــــــــــــــــــــــی بعد از پیدا شدن.


موضوعات مرتبط: گاهی فقط خودم
برچسب‌ها: دنیای دوتایی, یادم باشد, دوسالگی تا سه سالگی
[ شنبه بیست و پنجم مرداد 1393 ] [ 5:46 بعد از ظهر ] [ مادر ] [ ]
 

             

 

 

آن وقت ها فکر می کردم همه ی روزها مثل هم اند.

فکر می کردم همه ی روزها یک خورشید دارند که از صبح می آید توی آسمان ( خوب ! من آن وقت ها خیلی بچه بودم و بچه ها معمولا نمی دانند  این زمین است که دور خورشید می چرخد، نه اینکه خورشید خودش بیاید وسط آسمان ! )

فکر می کردم خورشید که می آید بالا، صبحانه که می خوریم، بابا که می رود بیرون، مامان که قرمه سبزی اش را بار می گذارد، من که عروسک هایم را ردیف می کنم و خاله بازی می کنم ، ناهار که می خوریم، با شیطنت هایم خون که به جگر مادر می کنم، غروب که می شود، ماه که می آید وسط آسمان،بوی دوغ نعناع زده که بلند می شود، این ها همه یعنی یک روز. مثل دیروز. مثل فردا.

من آن وقت ها که بچه بودم اینطور فکر می کردم و بچه ها فکرهایشان در عین معصومیت ، می تواند گاهی احمقانه باشد!

بعد همان موقع ها( همان موقع ها که موهای بافته داشتم با پیرهن چین چینی قرمز) خیال می کردم خودم که بزرگ شوم و عروس شوم و مادر شوم، باز هم روزها  ، همین است. فقط جای من با مادر عوض می شود.

آن وقت من قرمه سبزی بار می گذارم و دخترم عروسک بازی می کند و ...ماه و خورشید هم که همانند. همیشه!

 

حالا خیلی وقت است که دیگر بچه نیستم و خیلی وقت است که می دانم  بعضی چیزها می تواند بعضی روزها را متفاوت کند. 

مثل روزهایی که پشت چراغ قرمز گیر کرده ایم و مثل همه ی آدم های توی ماشین ها کلافه و خسته و غر غروییم، اما دخترک ( که دماغش را چسبانده به شیشه ی عقب ماشین ) با صدای زنگ داری می گوید:مامانی. چقدر اون گُل زردا خوشگلن!

 مثل وقت هایی که می روم دکتر و آقای دکتر( برخلاف خیلی دیگر از همکارانشان! )  سرش را بلند می کند و با مهربانی جواب سلامم را می دهد و شیرین و مهربان می گوید : خدا بد نده.

مثل روزهایی که می رویم پارک و دخترکم را می بینم که آن دورها کنار نیمکتی، دارد کیکش را با یک دختر فسقلی خوشگل ناشناس ، نصف می کند.

مثل وقت هایی که دلم گرفته و نشسته ام پشت گاز آشپزخانه و دخترک می آید پیشم، یک دستش را می گذارد روی دستم و سرش را بلند می کند رو به سقف : ای خودای مهربون، یه خونه ی خوشگل به ما بده.

مثل وقت هایی که مادرشوهرم برایم شیرینی می فرستد،  مثل روزهایی که زیرنویس شبکه ی تماشا سریال روزگار قریب را وعده می دهد، مثل وقت هایی که راننده ی اتوبوس صبر می کند تا پیرزن عصا به دست از آن طرف خیابان برسد سر ایستگاه، مثل روزهایی که ماکارونی داریم ، مثل وقت هایی که ... .

روزها مثل هم نیستند. هیچ کدامشان. دختر !

 

 


موضوعات مرتبط: دخترکم، طهورا، حس خوب مادری
برچسب‌ها: دنیای دوتایی, یادم باشد, دوسالگی تا سه سالگی
[ چهارشنبه بیست و دوم مرداد 1393 ] [ 5:34 بعد از ظهر ] [ مادر ] [ ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

جایی برای ما

1-برای دخترکم طهورا
معجزه ی شگفت خداوند در برابر دیدگانم.
باشد برای سال ها بعد
که شاید خاطرها،خاطره ها را از یاد برده باشند
که شاید دیگر قصه گویی نمانده باشد...

2- 17 آبان 1390 طهورایم آمد.
در یک روز بارانی و برفی.
روزی که مثل هیچ روزی نبود...

3-الحمدلله رب العالمین علی کل حال... .

4-وإِن یَکادُ الّذینَ کَفَروا لَیُزلِقونَکَ بِأَبصرِهِم لَمّا سَمِعُوا الذِّکرَ و یَقولونَ إِنَّهُ لَمَجنونٌ * و مَا هُوَ إِلاّ ذِکرٌ لِلعَلَمین

امکانات وب