طهورا
مادرانه ها
طهورا  بعد از دیدن انیمیشن پهلوانان : 

کاش منم مرد بودم. کاش منم می تونستم پهلوون باشم.

 

من :

پهلوون بودن به مرد بودن نیست که. به اخلاق خوبه . به رفتاره. تو هم می تونی پهلوون باشی.

 

چند روز بعد

 

به دلیلی بداخلاق شده ام. خیلی هم بد اخلاق شده ام.

 

طهورا غرغر کنان زیر لب :

مامان! پهلوون باش!


برچسب‌ها: گاهی این طوری هاست, سه سالگی تا چهارسالگی, آتش پاره, فرهنگ لغت
[ یکشنبه شانزدهم فروردین ۱۳۹۴ ] [ ۲۳:۴۷ بعد از ظهر ] [ مادر ] [ ]
 

طهورا : مامانی .

من : جونم مامان.

طهورا ( با سر پایین)  : برام کُماد می زنی؟ ( توضیح : کُماد = پماد )

من : کجات رو؟

طهورا ( درحالی که به وضوح از جواب دادن طفره می رود ) : از دستشویی اومدم.

من ( در حالی که توی دلم می ترسم ) : بازم جیشت می سوزه مامان ؟

طهورا ( سردرگریبان ) : نه... مامان.

من : پس چی؟

طهورا ( سرخ و سفید می شود ) : اون طرف تر. همون جا که... بین دو تا کوهه !

 


برچسب‌ها: گاهی این طوری هاست, سه سالگی تا چهارسالگی, آتش پاره, فرهنگ لغت
[ شنبه نهم اسفند ۱۳۹۳ ] [ ۱۳:۲۰ بعد از ظهر ] [ مادر ] [ ]
 

            

 

 

 دست دخترک را گرفته ام و توی کوچه های بی برف و بی زمستان راه می روم. دست دخترک را گرفته ام و توی کوچه های بی برف و بی زمستان برایش حرف های مادر دختری می زنم و می خندیم. دست های هم را گرفته ایم و راه می رویم و می خندیم. داریم می رویم پارک.

 

آن ها از روبرو می آیند. آن ها یک مادر و یک پسرند که از روبرو می آیند و دست هایشان توی دست هم نیست. مادر دارد توی گوشی برای مخاطب آن طرف خط ، بلند بلند می خندد و ریز ریز حرف می زند. مادر حرف می زند و راه می آید و   حواسش هیچ به پسرک نیست.

پسرک از دختر من کوچک تر است. پسرک از دختر من زیباتر است و من دلم برای تنهایی و بلاتکلیفی مردانه اش که دست توی جیب هایش کرده و در سکوت راه می رود غنج می رود. توی صورت پسرک می خندم .

تمام محبت مادر ( خاله - خواهربزرگ-دوست) انه ام را می ریزم توی نگاهم و به پسرک می خندم. من...می خندم و هم زمان تا بگویم:مواظب باااااش ، پسرک از برآمدگی ناهموار ابتدای پارک لیز می خورد و می افتد. می افتد مثل همه ی بچه ها و ...گریه می کند مثل همه ی بچه ها.

مادر ، گوشی اش را غلاف نمی کند! مادر دست پسرک را نمی گیرد! مادر با نوک انگشت هایش،از گوشه ی کاپشن پسرک می گیرد و بلندش می کند.

مادر اما... بی لحظه ای درنگ، صاف توی چشم های من  نگاه می کند و با غیظ می گوید:

بر چشمای شورِت لعنت.

 

من نگاه می کنم. دخترم هم. پسرش هم.

 

 

پی نوشت:

نوشتن این پست، خیلی درد داشت. خیلی.

 

 


برچسب‌ها: گاهی این طوری هاست, سه سالگی تا چهارسالگی
[ دوشنبه بیستم بهمن ۱۳۹۳ ] [ ۲۱:۲۹ بعد از ظهر ] [ مادر ] [ ]
[ شنبه یازدهم بهمن ۱۳۹۳ ] [ ۲۰:۱ بعد از ظهر ] [ مادر ] [ ]
سوال است دیگر. به ذهن متبادر می شود!

 

ادامه ی مطلب.


ادامه مطلب
[ سه شنبه بیست و سوم دی ۱۳۹۳ ] [ ۱۰:۰ قبل از ظهر ] [ مادر ] [ ]


          

 

 

هوای حوصله ام ابری است! نشسته ام یک گوشه و پاورپوینت درست می کنم.توی آشپزخانه، یک عالم ظرف نشسته دارم  و یک قابلمه غذای نیمه سوخته! فردا باید بروم جلسه و پیش خودم فکر می کنم یعنی می شود لباس هایم خود به خود اتو بشوند؟  هنوز جواب فاطمه را نداده ام ( بله .خودت را می گویم مامان امیرین) یخچال خالی است و من بی حس تر از آنم که چرخ دستی بگیرم دستم و بروم توی شلوغی آدم ها. بچه ام این وسط با عروسکش مغازه داربازی(!) می کند و هراز چند گاهی می آید سراغ جزوه ی آزمون سازی ام و آن را به خریدار خیالی اش می فروشد. روی صفحه ی 55 گیر کرده ام و فروشنده ی سه سال و دوماهه ام دست بردار نیست. با خودم می گویم این بار که بیاید و جزوه را بردارد، حتما یک تشری خواهم زد. می آید و جزوه را برمی دارد. تشر نمی زنم اما جزوه را از دستش می کشم و با تحکم می گویم: برو طهورا. (آ) ی طهورا را بیش از حد معمول می کشم و حرص و عصبانیت هم توی صدایم هست. بچه ناراحت می شود. بغض می کند و می رود پشت اوپن آشپزخانه. می دانم که الان اشک های درشتش هورپی می ریزند روی صورتش و طبق عادت همیشگی با پشت دوتا انگشتش اشک هایش را پاک می کند.

چیزی توی دلم چنگ می زند اما  می گویم به درک...! من هم آدمم... . من هم آدمم و آدم ها گاهی هم عصبانی می شوند.

صدای فیش فیش دماغش از آن پشت می آید. یک انگشتم را زده ام به شقیقه ی چپم و  یک انگشتم را هی می کوبم روی حرف ز و هی توی فایل شماره ی 12 تایپ می شود : زززززززززززز

توی سرم هزار تا زنبور می چرخند . هزار تا زنبور بی عسل هی خودشان را می کوبند به دیواره های جمجمه ام و دخترکم هنوز دارد فیش فیش می کند.

من مادر [آدم] بدی ام ؟

توی این لحظه بله ! اما فقط من که نیستم. اصلا فقط که مادرها نیستند.  این ها بچه اند و کداممان می دانیم بچه واقعا یعنی چه؟!

همین دیروز! رفته بودیم پفک بخریم ( بله. ما گاهی پفک هم می خوریم! ) دخترک به مغازه دار سلام کرد و ...ایشان جواب نداد. اصلا همین هفته ی پیش! مادری که ادعا می کند بچه اش را خط به خط از روی کتاب های روان شناسی تربیت می کند، سر بچه ی آن یکی مادر جیـــــــــــــغ زد که چرا بچه ام را هل دادی؟ ( وتوضیح اینکه چهار پنج تا  بچه ی چهارپنج ساله ی بند انگشتی داشتند با هم بازی می کردند و این وسط، یکی آن دیگری را هل داد. همین! )  اصلا تمام آن هزار باری را بگو که آدم ها توی مکالماتشان جلوی روی بچه ها می گویند: ولش کن.بچه است و نمی فهمد! همه ی آن دفعاتی را بگو که نشسته ایم توی مهمانی و به بچه های مان چپ چپ نگاه می کنیم سر اینکه چرا شکلات می خوری، چرا می دوی، چرا صدای ماشین کوکی پسر صاحب خانه را در می آوری ، چرا سر سفره انگار تا حالا ماست ندیده باشی، به کاسه ی ماست شاره می کنی و می پرسی این چیه و ... . همه آن وقت هایی که نمی گذاریم بچه یک دل سیر توی پارک بازی کند بدون اینکه نگران سارافون گران قیمتش باشد. همه ی آن وقت هایی که حواسمان نیست و با دست های پر از هله هوله ، دست کودکمان را گرفته ایم و از جلوی چشمان حسرت بار بچه های سر چهارراه ها می گذریم. همه ی آن وقت هایی که خیلی چیزها یاد بچه هایمان می دهیم که نباید... .همان وقت هایی که بچه های معصوممان چیزهایی می بینند که نباید... . همان وقت هایی که حوصله نداریم. همان وقت هایی که دیدن سریال،مهم تر از بچه هایمان می شود، همان وقت هایی که تنبلیم و غذای حاضری به بچه هایمان می دهیم، همان وقت هایی که فکر می کنیم تمیزی خانه مان مهم تر است تا شادی دل بچه مان. خیلی وقت های ساده...خیلی وقت هایی که از بس ساده اند،  نمی دانیم چقدر مهم اند... .

همه ی همه ی این وقت ها... .

 

برای او نوشت:

انگار باید دوباره بیایی و دست بکشی روی دل هایمان. باید دوباره بیایی و توی کوچه پس کوچه های سیاه و غبار گرفته ی شهرهایمان راه بروی و به بچه ها سلام 1 کنی. کاش می شد عبای مهربانی ات را بکشی روی سر این دنیا... . رحمتت را جرعه جرعه به ما بنوشانی و یادمان بیاوری مهربانی چقدر خوب است و مهربانی با بچه ها خوب تر2... .آی پدر مهربان امت... .کاش دوباره به ما نهیب می زدی که کودکان را دوست داری 3 . 
ما، شما و مهربانی تان  را این روزها گم کرده ایم آقا... .

 

پی نوشت:

1 - أنس بن مالك مي‌گويد: رسول خدا(ص) وقتي از كنار بچه‌ها مي‌گذشت به آن‌ها سلام مي‌كرد.  مكارم الأخلاق،ص 16، چاپ 1412 هـ.ق

2 - كودكان را دوست بداريد و با آنان مهربان باشيد و هرگاه به آنان وعده داديد ، به آن وفا كنيد ، زيرا آنان ، روزى دهنده خود را كسى غير از شما نمى ‏دانند.كافى ، ج ۶، ص ۴۹، ح ۳.

 

 

3- كودكان را به خاطر پنج چيز دوست مى‏دارم : اول آن‏كه بسيار مى‏گِريند ، دوم آن‏كه با خاك بازى مى‏كنند، سوم آن‏كه دعوا كردن آنان همراه با كينه نيست؛ چهارم آن‏كه چيزى براى فردا ذخيره نمى‏كنند، پنجم آن‏كه مى ‏سازند و سپس، خراب مى‏كنند (دل‏بستگى ندارند) .مواعظ العدديّه ، ص  ۲۵۹

 

تکمله :

 

بازى گوشى كودك در خردسالى اش مايه فزونى عقل در بزرگسالى اوست.

نهج الفصاحه ص564 

 

 

 


موضوعات مرتبط: گاهی فقط خودم
برچسب‌ها: سه سالگی تا چهارسالگی, گاهی این طوری هاست
[ سه شنبه شانزدهم دی ۱۳۹۳ ] [ ۱۰:۳۱ قبل از ظهر ] [ مادر ] [ ]
 

      

 

 

قالَت طهورا :

 

پیامبر فرمودند: اگر برق اتاق روشن باشه، نباید توی پذیرایی باشیم.


موضوعات مرتبط: دخترکم، طهورا
برچسب‌ها: سه سالگی تا چهارسالگی, آتش پاره, گاهی این طوری هاست
[ چهارشنبه بیست و ششم آذر ۱۳۹۳ ] [ ۱۲:۲۵ بعد از ظهر ] [ مادر ] [ ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

جایی برای ما

1-برای دخترکم طهورا
معجزه ی شگفت خداوند در برابر دیدگانم.
باشد برای سال ها بعد
که شاید خاطرها،خاطره ها را از یاد برده باشند
که شاید دیگر قصه گویی نمانده باشد...

2- 17 آبان 1390 طهورایم آمد.
در یک روز بارانی و برفی.
روزی که مثل هیچ روزی نبود...

3-الحمدلله رب العالمین علی کل حال... .

4-وإِن یَکادُ الّذینَ کَفَروا لَیُزلِقونَکَ بِأَبصرِهِم لَمّا سَمِعُوا الذِّکرَ و یَقولونَ إِنَّهُ لَمَجنونٌ * و مَا هُوَ إِلاّ ذِکرٌ لِلعَلَمین