X
تبلیغات
طهورا

طهورا
مادرانه ها

   

پیش پرده:


هی با پشت دست ها ، چشم هایش را می خاراند.

پشت دست ها چروکیده اند. پشت دست ها ، رگ های آبی دارند با یک انگشتر ارزان قیمت فیروزه، از این ها که توی بازار پشت حرم می فروشند. روسری سفید دُور توری سوغات مکّه را با سنجاق قفلی نگین دار بنفش زیر گلو محکم کرده است و با آن دست دیگرش ، هی با دکمه های پیراهن چیت گل دارش بازی می کند.

سبد پلاستیکی روی میز کنار تختش، پر است از قرص و شربت و شکلات!

- شکلات ها رو جمع می کنم برای نوه ام. اسمش آمریتاست ! (آرمیتا )

و باز با پشت دست ها چشم ها را می خاراند.

هی نگاهش را می دزدد. نمی گذارد به عمق چشم هایش خیره شوی. عمق چشم هایش خاکستری است. عمق چشم هایش یک جور خاکستری است که لابد قبلاً سبز زیتونی بوده یا آبی سیر شاید... . مژه هایش هنوز خوش فرم و برگشته اند و ترکیب چشم ها ، نشان از روزهایی دارند که شهلا بوده اند و جنون آور... .

سرم را انداخته ام پایین ، چون سرش را انداخته پایین :

- آره دیگه... منو آوردند انداختن این جا. دیگه نمی خواستَن منو. درد سر داشتم دیگه.آدم پیر که می شه، هزار جور ادا داره مادر. یه وقتایی گُشنَم می شد قبل از وقت غذا...یه وقتایی غر می زدم...یه وقتایی مهمون که می اومد بلد نبودم خوب نشست و برخواست کنم...یه وقتایی حتی اختیار ادرارمم نداشتم... .

اشک ، آمده تا پشت پلک ها...با پشت دست چشم هایم را می خارانم :

- بهتون سر می زنن؟

- گاهی...چند ماهی یه بار. اما کاش نیان ! هر بار که منو می برن خونه، می گن فقط سه روز اینجایی. بعد من شبا نمی خوابم که اون سه روز دیرتر سَر بیاد... شب آخر که می خوام برگردم، غم عالم می شینه رو قلبم.دلم نمی خواد صبح بشه.

اشک ها آمده اند پایین. دیگر با پشت دست ، چشم ها را نمی خاراند.


پرده ها به کنار:

من فکر می کنم مادرها، خدایان کوچک روی زمین اند. یک جور خدای مجسّم. خدایی که می شود دید،صدایش را شنید ، یک وقت هایی  بغلش کرد ، سرش داد زد ، برایش ناز کرد... .یک جور خدای خوب شبیه همان خدای بزرگ و بلند مرتبه ، که خوبی هایمان را بیشتر از بدی هایمان می بیند، که عیب هایمان را می پوشاند ، که هوایمان را دارد... .

آن وقت ها که بچه بودم، فکر می کردم حالا چرا این طوری؟ یک مرد بشود و یکی زن. عروسی کنند و بچه بیاوَرَ(ند)؟!

نه! معلوم است که نه!

مرد که بچه نمی آورد.زن بچه می آورد. زن بچه را به دل می کشد، نُه روز،نُه نهفته ،نُه ماه... . بچه هر روز توی دلش تکان می خورد.هر روز لگد می زند و زن هر روز نفسش بند می آید. بچه که می آید، زندگی می آید،خنده های از ته دل می آید، گی گی لی کردن و قلقلک دادن می آید

.اما بچه که همه اش خنده و بوی شیر نیست. همه اش قام قوم کردن و دلبرانگی نیست.همه اش چهار دست و پا راه رفتن و تاتی تاتی کردن و عشوه آمدن نیست.

بچه شب نخوابیدن هم دارد. بچه (اصلاً ) نخوابیدن هم دارد.بچه بوی ادرار هم دارد. بچه ، خیلی چیزهای دیگر هم دارد. نشسته ای داری ته تیگ زعفرانی می خوری و قیمه ی لیمو عمانی دار، که حس می کنی باید بروی مدفوع دخترت را بشوری یا پسرت را یا جفتشان را . بعد آن وقت دیگر دلت نه زعفران می خواهد نه لیمو عمانی.اما..می خندی توی صورتش.دست می کشی روی سرش و می گویی:عیبی نداره، بزرگ می شی کم کم.

بچه چیزهای دیگر هم دارد. بچه بالا آوردن شیر روی موهای تازه رنگ شده و لباس شیک مهمانی را هم دارد. بچه تب می کند.بچه مریض می شود. بچه سرما می خورد. بچه اسهال و استفراغ می گیرد.بچه از پله می افتد.بچه مدرسه می رود و تو باید دعواهای دوستانه، مشق ننوشتن ها، نق زدن ها، توی راه ماندن ها ، امتحان ها و خیلی چیزهای دیگرش را جمع و جور کنی. بچه دانشجو می شود توی یک شهر دیگر. بچه عاشق هم می شود یک وقت هایی. بچه ته تهش اصلا می رود دنبال یک چشم وابروی مشکی یا زلف تاب دار و تو باید بمانی و تو .مثل خدا...مثل همان وقت های قصه های کودکی ...یکی بود یکی نبود،غیر از خدا هیچ کس نبود... .


پی نوشت:

یک - پیش پرده : مکان، خانه ی سالمندان.

دو - هیـــــــــــــــچ توجیهی قانعم نمی کند که آدم دست پدر یا مادرش را بگیرد و ببرد بگذارد یک جای دیگر.ببرد خانه ی سالمندان. ببرد هر جایی غیر از جایی که خانه ی خودشان باشد.

سه - خدا! من از روزهای نیامده می ترسم.

چهار - آهای جماعت ! نکند یکی از ما، مادری یا پدری داریم ، جایی غیر از خانه ... ؟!




 امام صادق(ع): مردي خدمت پيامبر(ص) آمد و گفت: اي رسول خدا به چه كسي نيكي كنم؟ فرمود: به مادرت، عرض كرد: بعد از او به چه كسي؟ فرمود: به مادرت، گفت: سپس به چه كسي؟ فرمود: به مادرت، سؤال كرد: سپس به چه كسي؟ فرمود: به پدرت.بحارالانوارجلد 74 صفحه 49


امام صادق (ع) : چشمهایت را جز از روی دلسوزی و مهربانی با پدر و مادر خیره مکن و صدایت را بلندتر از صدای آنها نکن دستهایت را بالای دستهای آنها مبر، و جلوتر از آنان راه مرو.
بحار الانوار، ج 74، ص 79.



موضوعات مرتبط: گاهی فقط خودم
برچسب‌ها: من از نهایت شب حرف می زنم
[ جمعه بیست و نهم فروردین 1393 ] [ 3:30 بعد از ظهر ] [ مادر ] [ ]




یک -

آن وقت ها مِه که می نشست روی کوه ،من دلم یک طوری می شد. مِه یعنی باران، مِه یعنی دیگر فاطمه نمی آید خانه ی ما ، مِه یعنی دیگر منیره حوصله اش نمی کشد پاچه های شلوارش را بزند بالا و از جوب رد شود تا توی انبار پرتقال عمو حبیب،جعبه ها را بچینیم وعروسک ها را ردیف کنیم . مِه که می نشست روی کوه ، من می نشستم روی تیلار . دست ها را می زدم زیر چانه و نگاه می کردم به آن همه سفیدی که دارد همینطور دامنش را می کشد و می آید پایین تر...روی سینه ام انگار.

ومن فکر می کردم ... به یک حس مرموز و موهوم و قوی که داشت بیچاره ام می کرد.


دو -

مِه نشسته است روی کوه و طهورا دارد لیمو ترش مک می زند. مِه نشسته است روی کوه و من فنجان چای بهاره ام را سر می کشم.

مِه دارد می آید پایین. مِه دارد خودش را پخش می کند روی خانه ی آقاعلی جان . مِه دارد روی سینه ام سنگینی می کند. مِه دارد نفسم را بند می آورد...مِه برای من یعنی اینکه منیره نیست،فاطمه نیست،آنتن تلویزیون سیاه و سفید شهاب دیگر کار نمی کند. مِه یعنی تنهایی... .

بلند می شوم. اشک، بیخ مژه هایم را بغل کرده است. دو لتّه ی چوبی در را می گیرم که بببندم، که مِه نباشد ، که زل بزنم به دیوار...

که ناگهان صدای ریزی بیچاره ام می کند :

---  مامانی...مامانی نرجس ... می شه بریم توی توی توی اون سیفیدی ها؟

آه طهورا...!


فقط توفهمیدی دختر

این همه سال دلم می خواسته بروم توی توی توی آن سفیدی ها... .

توی مِه.


پی نوشت:

یک - تو چرا این همه شبیه منی طهورا؟ گاه می ترسم !

دو - ادامه ی مطلب، عکس های ولایتمان .


معنی نوشت :

تیلار: ایوان های چوبی دورتا دور خانه های بومی گیلان.



موضوعات مرتبط: دخترکم، طهورا، حس خوب مادری، گاهی فقط خودم
برچسب‌ها: سفر, دنیای دوتایی
ادامه مطلب
[ یکشنبه بیست و چهارم فروردین 1393 ] [ 9:41 قبل از ظهر ] [ مادر ] [ ]


این جا  


لطفا کامنت ها در همین پست درج شود.


اضافه شد:

چهل تیکه با دو پست شیرین از خانم دکتر تک تسخه ای (مامان یاس) به روز است.


موضوعات مرتبط: دخترکم، طهورا، حس خوب مادری، گاهی فقط خودم
برچسب‌ها: مناسبت ها
[ شنبه هفدهم اسفند 1392 ] [ 4:17 بعد از ظهر ] [ مادر ] [ ]
[ یکشنبه چهارم اسفند 1392 ] [ 3:32 بعد از ظهر ] [ مادر ] [ ]


حال این روزهایم هیچ خوش نیست .

اندوه ، سرک کشیده تا تهِ تهِ پستوهای ضمیرم . ردّ بی حوصلگی ، روی لکّه های فنجان های دسته دار بلور و شیشه ی اصفهان  دیده می شود ، آسمان آفتابی این روزها هم که حال آدم را از بیخ می گیرد. یک چیز ( چیزی که اسمش را نمی دانم اما حسش اصلا خوب نیست) نشسته وسط سینه ام، نوشته هایم ضجّه می زنند و دخترک دو سال و سه ماهه ام بی خیال همه ی این ها پشت سر مادرش، عروسک هایش را ردیف کرده و برایشان داستان می گوید:

یکی بود  یکی نبود. یه شِنال قَرمیزی (شنل قرمزی) بود که وسط یه جنگل توی یه لونه ی چوبین با پسرخاله اش (!) و یه لامپ (!)  زندگی می کرد . بعد این شنال قرمزی یه گرگ داشت که خیلی دوستش داشت . جونم براتون بگه اون گرگه، یه خَر بود! بعد گرگه به سارا جون گفت: خواهر برادر داشتم - خودم خبر نداشتم !

آره دریا جونم . اینو بخور تا بقیه شو بگم. پیامبر مهربونمون گفت هر کی منو دوست داره باید به حرفای ایمام علی هم گوش کنه حتماً ... .بعدش دقّت داشته باشین که فقط خوبی ها آدما رو جذب می کنن ها! گفته باشم !


موضوعات مرتبط: دخترکم، طهورا، حس خوب مادری، گاهی فقط خودم
برچسب‌ها: گاهی فقط خودم, دنیای دوتایی, لغت نامه
[ چهارشنبه سی ام بهمن 1392 ] [ 4:36 بعد از ظهر ] [ مادر ] [ ]
[ سه شنبه پانزدهم بهمن 1392 ] [ 10:8 قبل از ظهر ] [ مادر ] [ ]
موقعیّت اوّل:

مامانی می خوای بیای تو اتاقم کتاب داستان بخونی تا یه نتیجه ی بزرگ بگیریم؟!

موقعیّت دوم:

دوست داری بیای با من بازی کنی تا خوشحال بشی؟!


موقعیّت سوم:

دلت می خواد منو ببری پارک تا بهت خوش بگذره؟!


پی نوشت:

یک - عکس دار خواهد شد.

دو- چهل تیکه با پستی ازهاجر مامان کلوچه به روز شد.

سه - فرشته بانو جانم. تمنا می کنم،خواهش میکنم، استدعا دارم وقتی برای من کامنت می گذارید ،آدرس فراموش نشود. یک بار دیگر دلیل مشکل عرض کردم.درست است من دربه در آدرس باشم ؟!(شکلک عصبانی و کلافه با هم!)


موضوعات مرتبط: دخترکم، طهورا
برچسب‌ها: دنیای دوتایی, آتش پاره, لغت نامه, نیشکر, گاهی این طوری هاست
[ یکشنبه ششم بهمن 1392 ] [ 11:58 بعد از ظهر ] [ مادر ] [ ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

جایی برای ما

1-برای دخترکم طهورا
معجزه ی شگفت خداوند در برابر دیدگانم.
باشد برای سال ها بعد
که شاید خاطرها،خاطره ها را از یاد برده باشند
که شاید دیگر قصه گویی نمانده باشد...

2- 17 آبان 1390 طهورایم آمد.
در یک روز بارانی و برفی.
روزی که مثل هیچ روزی نبود...

3-الحمدلله رب العالمین علی کل حال... .

4-وإِن یَکادُ الّذینَ کَفَروا لَیُزلِقونَکَ بِأَبصرِهِم لَمّا سَمِعُوا الذِّکرَ و یَقولونَ إِنَّهُ لَمَجنونٌ * و مَا هُوَ إِلاّ ذِکرٌ لِلعَلَمین