X
تبلیغات
طهورا

طهورا
مادرانه ها




یک -

آن وقت ها مِه که می نشست روی کوه ،من دلم یک طوری می شد. مِه یعنی باران، مِه یعنی دیگر فاطمه نمی آید خانه ی ما ، مِه یعنی دیگر منیره حوصله اش نمی کشد پاچه های شلوارش را بزند بالا و از جوب رد شود تا توی انبار پرتقال عمو حبیب،جعبه ها را بچینیم وعروسک ها را ردیف کنیم . مِه که می نشست روی کوه ، من می نشستم روی تیلار . دست ها را می زدم زیر چانه و نگاه می کردم به آن همه سفیدی که دارد همینطور دامنش را می کشد و می آید پایین تر...روی سینه ام انگار.

ومن فکر می کردم ... به یک حس مرموز و موهوم و قوی که داشت بیچاره ام می کرد.


دو -

مِه نشسته است روی کوه و طهورا دارد لیمو ترش مک می زند. مِه نشسته است روی کوه و من فنجان چای بهاره ام را سر می کشم.

مِه دارد می آید پایین. مِه دارد خودش را پخش می کند روی خانه ی آقاعلی جان . مِه دارد روی سینه ام سنگینی می کند. مِه دارد نفسم را بند می آورد...مِه برای من یعنی اینکه منیره نیست،فاطمه نیست،آنتن تلویزیون سیاه و سفید شهاب دیگر کار نمی کند. مِه یعنی تنهایی... .

بلند می شوم. اشک، بیخ مژه هایم را بغل کرده است. دو لتّه ی چوبی در را می گیرم که بببندم، که مِه نباشد ، که زل بزنم به دیوار...

که ناگهان صدای ریزی بیچاره ام می کند :

---  مامانی...مامانی نرجس ... می شه بریم توی توی توی اون سیفیدی ها؟

آه طهورا...!


فقط توفهمیدی دختر

این همه سال دلم می خواسته بروم توی توی توی آن سفیدی ها... .

توی مِه.


پی نوشت:

یک - تو چرا این همه شبیه منی طهورا؟ گاه می ترسم !

دو - ادامه ی مطلب، عکس های ولایتمان .


معنی نوشت :

تیلار: ایوان های چوبی دورتا دور خانه های بومی گیلان.



موضوعات مرتبط: دخترکم، طهورا، حس خوب مادری، گاهی فقط خودم
برچسب‌ها: سفر, دنیای دوتایی
ادامه مطلب
[ یکشنبه بیست و چهارم فروردین 1393 ] [ 9:41 قبل از ظهر ] [ مادر ] [ ]


این جا  


لطفا کامنت ها در همین پست درج شود.


اضافه شد:

چهل تیکه با دو پست شیرین از خانم دکتر تک تسخه ای (مامان یاس) به روز است.


موضوعات مرتبط: دخترکم، طهورا، حس خوب مادری، گاهی فقط خودم
برچسب‌ها: مناسبت ها
[ شنبه هفدهم اسفند 1392 ] [ 4:17 بعد از ظهر ] [ مادر ] [ ]
[ یکشنبه چهارم اسفند 1392 ] [ 3:32 بعد از ظهر ] [ مادر ] [ ]


حال این روزهایم هیچ خوش نیست .

اندوه ، سرک کشیده تا تهِ تهِ پستوهای ضمیرم . ردّ بی حوصلگی ، روی لکّه های فنجان های دسته دار بلور و شیشه ی اصفهان  دیده می شود ، آسمان آفتابی این روزها هم که حال آدم را از بیخ می گیرد. یک چیز ( چیزی که اسمش را نمی دانم اما حسش اصلا خوب نیست) نشسته وسط سینه ام، نوشته هایم ضجّه می زنند و دخترک دو سال و سه ماهه ام بی خیال همه ی این ها پشت سر مادرش، عروسک هایش را ردیف کرده و برایشان داستان می گوید:

یکی بود  یکی نبود. یه شِنال قَرمیزی (شنل قرمزی) بود که وسط یه جنگل توی یه لونه ی چوبین با پسرخاله اش (!) و یه لامپ (!)  زندگی می کرد . بعد این شنال قرمزی یه گرگ داشت که خیلی دوستش داشت . جونم براتون بگه اون گرگه، یه خَر بود! بعد گرگه به سارا جون گفت: خواهر برادر داشتم - خودم خبر نداشتم !

آره دریا جونم . اینو بخور تا بقیه شو بگم. پیامبر مهربونمون گفت هر کی منو دوست داره باید به حرفای ایمام علی هم گوش کنه حتماً ... .بعدش دقّت داشته باشین که فقط خوبی ها آدما رو جذب می کنن ها! گفته باشم !


موضوعات مرتبط: دخترکم، طهورا، حس خوب مادری، گاهی فقط خودم
برچسب‌ها: گاهی فقط خودم, دنیای دوتایی, لغت نامه
[ چهارشنبه سی ام بهمن 1392 ] [ 4:36 بعد از ظهر ] [ مادر ] [ ]
[ سه شنبه پانزدهم بهمن 1392 ] [ 10:8 قبل از ظهر ] [ مادر ] [ ]
موقعیّت اوّل:

مامانی می خوای بیای تو اتاقم کتاب داستان بخونی تا یه نتیجه ی بزرگ بگیریم؟!

موقعیّت دوم:

دوست داری بیای با من بازی کنی تا خوشحال بشی؟!


موقعیّت سوم:

دلت می خواد منو ببری پارک تا بهت خوش بگذره؟!


پی نوشت:

یک - عکس دار خواهد شد.

دو- چهل تیکه با پستی ازهاجر مامان کلوچه به روز شد.

سه - فرشته بانو جانم. تمنا می کنم،خواهش میکنم، استدعا دارم وقتی برای من کامنت می گذارید ،آدرس فراموش نشود. یک بار دیگر دلیل مشکل عرض کردم.درست است من دربه در آدرس باشم ؟!(شکلک عصبانی و کلافه با هم!)


موضوعات مرتبط: دخترکم، طهورا
برچسب‌ها: دنیای دوتایی, آتش پاره, لغت نامه, نیشکر, گاهی این طوری هاست
[ یکشنبه ششم بهمن 1392 ] [ 11:58 بعد از ظهر ] [ مادر ] [ ]
       


همین است دیگر!

مادر که باشی

هی می‌گردی توی تقویم . توی روزها و لحظه‌ها.

می‌گردی تا انگشتت گیر کند به چیزی، بهانه‌ای ، خاطره ای،  و آن وقت بنشینی و ذوق کنی برای خودت! بعد ، دیگران را هم  دنبال خودت بکشی وسط این ذوق کردن‌ها، ، شب ضیافت شام سه نفره ای ترتیب بدهی توی ظرف هایی با نقش های گل آفتابگردان،پیتزای مخلوط مخصوصت را از توی فر بکشی بیرون و عین روزهای عید ، لباس صورتی بپوشی و النگوی بنفش دستت کنی!

بعد، کتاب داستان هایش را ولو کنی دور وبر خودت وخودش( که دست ها را زده زیر چانه و نگاه سیاهش کم مانده تا دیوانه ات کند) و آن وقت  پنج بار بی وقفه ، (عسل منو کی خورده) را بخوانی یا (گیوه های یاسمن) را !

آن وقت،

شب که جشن کوچک سه نفره تان تمام شد و دخترک را با عروسک (جوجه طلایی) توی بغلش بوسیدی و با صدای محزون لالایی خواندی و نفس هایش را بو کشیدی...

از اتاقش بیایی بیرون...

خودت را ول کنی توی سکوت و خلوت آخر شب، کتاب های بی ربط  را بی خود و بی جهت از کتابخانه بکشی بیرون، ورق بزنی ودوباره بگذاری سر جایشان. چای دم کنی و بعد بدون آنکه استکان محبوبت را از قفسه بیرون بیاوری، قوری چای را خالی کنی توی تفاله گیر ظرف شویی، موهایت را باز کنی و نفس های بلند بکشی و جارو نپتون را بکشی روی فرشی که تمیز است و هی چشم هایت را الکی بخارانی و دست آخر طاقت نیاوری و اشک هایت را رها کنی روی گونه هایت. بنشینی برای خودت بترسی...برای فردا... برای روزهایی که دیگر دخترک این قدر به تو وابسته نیست و این قدر هر جا می روی به تو نچسبیده ، واین قدر دوباره هوای جی جی خوردن به سرش نمی زند و دستش را توی یقه ات نمی گرداند  و این قدر زبان نمی ریزد که : مامانم. عسل ِ دلم. تو توی قلب منی


پی نوشت:

چهل تیکه  به روز است با یک پست  از مامان کلوچه ! پست های بعدی ایشان هم در راه است! به جان خودم عرض می کنم!


موضوعات مرتبط: گاهی فقط خودم
برچسب‌ها: گاهی فقط خودم, مناسبت ها
ادامه مطلب
[ سه شنبه یکم بهمن 1392 ] [ 11:54 بعد از ظهر ] [ مادر ] [ ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

جایی برای ما

1-برای دخترکم طهورا
معجزه ی شگفت خداوند در برابر دیدگانم.
باشد برای سال ها بعد
که شاید خاطرها،خاطره ها را از یاد برده باشند
که شاید دیگر قصه گویی نمانده باشد...

2- 17 آبان 1390 طهورایم آمد.
در یک روز بارانی و برفی.
روزی که مثل هیچ روزی نبود...

3-الحمدلله رب العالمین علی کل حال... .

4-وإِن یَکادُ الّذینَ کَفَروا لَیُزلِقونَکَ بِأَبصرِهِم لَمّا سَمِعُوا الذِّکرَ و یَقولونَ إِنَّهُ لَمَجنونٌ * و مَا هُوَ إِلاّ ذِکرٌ لِلعَلَمین